|
به نام خالق دوست درخت : ریشه تنه ساقه چقدر بی معنی ست وقتی برگ نباشد ! شک : ها می کنم بر تن آئینه تا عکسم را بخار بگیرد قبل از شک ! .... : عاشق که می شوم مرداب هم که باشی آنقدر آسمان را می گریانم تا اقیانوس شوی .... عابر ...
بسم ربم که سر آغاز خیال است رسم عاشقی
....
بسم ربم که سر آغاز خیال است یک نفر میان مه رسید یک نفر که زود پر کشید یک نفر که رد پای او روی خاطرات مشترک یا مدار اتصال یک طرف جا مانده بود ... یک نفر که حرف های او تا همیشه توی گوش من زنگ می زنند !!! من دلم برای یک نفر یک نفر که نیست یک نفر که من همیشه خوانده ام که کیست ؟ تنگ می شود تنگ می شود آنقدر که فصل آخرش سنگ می شود سنگ می شود !!! ....عابر ....
بسم ربم که سر آغاز خیال است عینک : کودک چه شاد از دل کوچه می گذشت آنروز برای خدا عینک خریده بود - گوئی خدا غصه ی ما را ندیده است این را میان گریه ی مادر شنیده بود آرام در خیال خوش خویش می سرود دیگر تمام شد همه ی غصه ها تمام دیگر نمی بریم که شاید ببیند او با اشک غصه هایمان را روی پشت بام دیگر پدر ز شرم سرش خم نمی شود شب ها بدون نان به رویا نمی رویم امروز خسته تر ز دیروز و روز بعد ... هر روز بی هدف به فردا نمی رویم تا خانه پر کشید ز شوق روز های خوب پشت در خانه و لی بال او شکست وقتی که دید پدرش را در کنار جوب بغض عجیبی درون سینه اش نشست از پله ها گذشت که در پشت بام دید مادر نشسته و تنها گریه می کند اما درون دلش یاد خدا نبود تنها خدا مقصر او شکوه می کند باران گرفت و بغض دل او شکسته شد آرام قلک کنار گنجه را شکست او گریه می کرد و خدا هم صدای او با پای سست همه ی کوچه را گذشت روی زمین نبود دل پاک و کوچکش بالش شکست ولی دلش تا خدا رسید آن عینکی که داشت را داد مادرش یک عینک دیگر برای پدر خرید ( سلام دوستان گلم : بعد از مدت ها دوباره آپ کردم امیدوارم منو راهنمایی کنید . می خوام شکل بیت ۹ و ۱۰ رو عوض کنم چون زبان شعر رو به خصوص کلمه شکوه قدیمی می کنه اگه نظری برای عوض کردنش دارید ممنون می شم که بگید )
به نام خالق دوست رسید مژده که امد بهار و سبزه دمید عیدتون مبارک در سال جدید براتون آرزو دارم خوب دیدن خوب بودن خوب ماندن را ... .... گوش کنید به زمزمه ی رود ها لذت جاری شدن نغمه ی گنجشک ها شوق بهاری شدن بهاری باشید
به نام خالق عشق برای دلم ... برای دلم می نویسم و از عشق از آن لحظه های پر از بی قراری برای نگاهی که عاشق نمی شد برای تب عشق و چشم انتظاری برای همان بغض تلخی که یک روز به دور نگاه تو تنها شکستم به یاد همان بغض تلخی که با آن وجود ترک خورده ام را شکستم به یاد همان روز هایی که تنها من و خستگی های من مانده بودیم به یاد تویی که نماندی و رفتی من و بی کسی های من مانده بودیم اگر عشق این است که لعنت بر این عشق که از دل خوشی ها جدا مانده بودیم اگر عشق این نیست کجا عمر ما رفت ؟ در این پیچ در پیچ کجا مانده بودیم ؟
و خدایی که در این نزدیکیست رد پای باد خش خش برگ زردی روی دوش خیابان رد پایی ز باد است حسرتی قبل باران از غم مرگ یک برگ آسمان گریه می کرد بوی باران نم خاک یادگار شبی سرد در نگاه درختی مرگ برگی بهانه بین صد شاخه ی خشک ناله ای مادرانه آسمان زجه می زد ابر با آذرخشی آفتابی عزادار در غروب بنفشی اشک بر چهره ی ابر رود شد بر تن خاک زنده شد در نگاهش قامت خشک یک تاک بر تن خشک یک بید آفتابی درخشید باغبان با علف ها غصه از شاخه ها چید مست عطر بهار است باغ از بوی ریحان مرگ یک برگ یعنی نقطه ی اوج باران شاید بدترین ها بهترین ها را بسازند . شاید و اتفاقات تلخ و ناگوار روز های خوشی را به همراه داشته باشند . شاید لازم است باورمان را قوی کنیم . طراحی وب بهانه این شعر شد ...
به نام خالق عشق شهر من پشت این شیشه ی تب دار روان کوچه ها از پی هم می گذرند عابران خسته ز تکرار زمین خیره در ساعت خود می نگرند می شود قصه ی شهرم تکرار پر از خستگی و بی ثمری این شده مشق شب هر شب ما صفحه ها سادگی و بی خبری دختر کوچک کبریت فروش مثل هر روز سر راهی بود صورتی سوخته دستان سیاه کودکی واژه ی گم نامی بود بین دستان کسی می لرزید سکه هایی که ندارند غرور قصه ی شهر به سختی که رسید شد به هر صغحه ی این قصه مرور ناگهان صحنه ی شهرم ثابت روی یک نیمکت خالی ماند جای آن مرد کج و معوج پیر تا ابد بر دل آن خالی ماند شیشه ی گرم و روان ثابت شد آه . آغاز تب و سوز دگر باز هم قصه ی تکرار زمین باز آغاز شب و روز دگر یک روز از پشت شیشه ی ماشین به شهر تون با دقت نگاه کنید چه می بینید ؟
به نام خالق باران آواز باران و این آواز باران است که از گلبرگ های یاس در ایوان و از سنگی ترین دیوار هر خانه و حتی آهن و شیشه به گوشم می رسد آرام که شاید در سکوت وحشی شب ها شود فریاد و یاد آور شود آنچه که از بدو تولد برده ایم از یاد که رسم زندگی این نیست تکرار دو حرف خالی از تکرار بودن ها نبودن ها و باید خاک را از سینه ی آئینه ها شوییم و شعری تازه تر گوییم و باید زندگی را ساده تر گیریم شبیه شعر های ساده ی سهراب کمی هم تازه تر باشیم
|
About![]()
و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم
Home
|